نمی دانم چرا ؟ به کدامین گناه ؟! به چه قسمی ؟! به کدام نفرین ؟!...
اسیر شدم ...
زندانی زندان غم با زندان بانی به نام حسرت!
چرا و گناهش را نمی دانم . اما حدس می زنم که قسم خورده ی اشک باشم
و نفرین شده ی لبخندی از ته دل .
آه خدایا
چرا هر وقت دلم به پرواز در می آید با کوچکترین حرکت سقوط می کند ؟
شاید به خاطر این باشد که هیچ چیز در این جهان پایدار نیست :
این دنیا ، خوبی هایش ، بدی هایش ، سپیدی و سیاهی هایش و حتی
مردمش و دل هایی که به پرواز در می آیند ...
آری ...
من گمنامی ، بی نامم ، که در کویری سیه فام پی سراب می دوم .
هدفی به جز مرگ ندارم .
اما دلی دارم که جدا پذیری از این توپ چرخنده برایش دشوار است .
همه در قلبم جای دارند .
اما گمان نمی کنم کلید قلب کسی در مشت های خالی و پوچم باشد.
این نهایت اندوه است ...
نهایت جاده ی تاریک تنهایی ...
که تابلویی بر سر در آن نوشته شده است :
به شهـــــــر دلشکســــــتگان بی نفـــــس خوش آمدیـــد!
در بیکران ظلمت این اتاق ...
در لحظه لحظه ی فریاد های سکوتش ...
و از دوخته شدن چشمم به در ...
آتش دلم فروکش گشت و خاموش شد ...!
چون دیگر چراغی ندارد!
خورشیدم هست اما ...
اما اگر شب شود چه کنم ؟!
...
یاد آن روز ها بخیر که هر ساعت دلم به شوق پرواز می خندید و عشق و
محبت را در آغوش هم بر هر چیز نظاره می کرد !
حال دیگر این دل کور است !
اما معلوم نیست ،
شاید هم به تازگی بینا شده... !!!

بارالها !
به این مردم چشمی عطا کن که ببینند کجا می روند .
چرا ؟! ... چون خیلی چیز ها زیر پای آن ها له شده است ...
همچنین به آن ها امر کن تا بیش از هر چیز
رســــــــــــم بیـــــــــنایی
را فرا گیرند ...!
از ما که گذشت !
برای احتیاط می گویم که مبادا قلب دیگری نیست شود ...!



